-
عالم ناسوت
1398,01,21 20:29
-
مستعمره
1398,01,14 16:18
چقدر شاعر شدم امشب میان کودتای مردم تب ریز چشمانت گریزانم از آن جنبش که جنباند، انقلابی را به پایِ پایه هایِ این جمالِ دین به یغما رفته ایمانم کجاست آن ناصرِ دینم که چشمان سیاهم را قجر بانو خطاب کرده؟! چه استبداد و بیدادی! در این تحریم تن با او نفهمیدم چرا... . . دلِ مشروطه خواهم را بدون مرز و قانون انتخاب کرده! عجب...
-
ترنم ترانه های ناز
1398,01,13 13:06
حفظ حریم و حرمت تو خونمون جا ریه کاشکی بدونی مادر جای تو هم خالیه زود رفتن مادران تو خونمون ارثیه وقتی منم زود برم جای منم خالیه واسه به یاد موندنم، عکس منو قاب کنین بذارینش رو دیوار، اینم یه چوبکاریه اگه که دلتنگ شدین،سر مزارم بیاین واسم یاسین بخونین، وای که چقدر عالیه واسه نبودن من نباید غصه دار شین داشتن بابای خوب...
-
عاشق که باشی
1398,01,11 21:57
عاشق که باشی... چشم هایت را عاشقانه روی دنیا بازمی کنی، بالشت هنوز بوی عطر فرانسوی مردانه می دهد.صدای قار قار کلاغ ها،زیباترین سمفونی دنیا را در ذهنت تداعی میکند. نگاهت مهربان است،آنقدرررر که دلت می خواهد مادر تمام جوجه گنجشک های دنیا باشی و فریاد بزنی: "سلام صبح تون بخیر جوجوهای مامانی من". به آیینه که نگاه...
-
میلادت مبارک
1398,01,11 21:44
به رسم ادب و رسیدن قدم هایی بهاری . تولدت مبارک
-
شب شعر . رفسنجان.خانه خیام
1398,01,10 16:47
با حضور شیخ علی هاشمیان. مهندس پاکزاد و استاد رجبی بهجت و شاعران 5 عصر
-
خبری نیست ز تو فانوسم
1398,01,10 15:00
همه عمرم به پی نقش و نگار از رخ تو ماه من! روزگاری ست که تارست دلم خبری نیست زتو فانوسم مهربان! عشق مرا یادت هست؟! نازنین! چشم ترم یادت هست؟! بی خبر رفتی و تنها شده این نازکِ دل بخدا سنگ دلی، بی صفتی نیست در آیین دل و قاموسم پس کجایی؟! نه صدایی نه نوایی از من و از دل من ،باز جدایی!! روزگاریست که من خیر سرم میمیرم دست...
-
ایستاده بمیر
1398,01,10 01:19
با خودم گفتم: قرار نیست همه آدم هایی که وارد زندگیت میشن؛ سهمی تو خوشبخت شدنت داشته باشن. خودت پایه های خوشبختی زندگیت رو بساز با افکار مثبتت با روحیه عالی با اعتماد به نفس قوی بدبختی هاتو با بی اعتنایی تحقیر کن خودت رو بدون ترس بشناس شهامت داشته باش واسه درست زندگی کردن هر چند سخته اما بجنگ با دشمنی که تو ذهنت، افکار...
-
غم شبانه شاعر
1398,01,10 00:25
شده یک شب ز غم عشق غزلخوان بشوی همچو عشق آفت جان، آتش بستان بشوی؟! شده یک شب بشوی شاعر شیرین سخنی و به زعم غزلت؛ ساقی رندان بشوی؟! شده بحری بنویسی تو طویل در دل شب و تو در بحر طویل، غرق و پریشان بشوی؟! شده شعرت بزند چنگ و چغانه دلِ شب و تو از شور غزل، واله و حیران بشوی؟! شده طرحی بکشی، نیمه ی شب بر رُخ شعر همچو ناز...
-
سرطان قلب
1398,01,08 19:58
دیشب دوباره گریه کردم کابوس هایم درد داشت درست مثل سقطِ جنین های چروکیده و بی جفت گربه های حیاط پشتی خانه ی بی بی ناز. خودم دیدم نسیم، دامن آب را تکان داد ماهی در آغوش ماه رقصید گربه ها آواز خواندند و من ... دوباره کابوس هایم درد داشت تارهای غم تنیده می شد بر دیواره ها و راهروهای حنجره ام کپک می زد پوزخندهای احترام...