-
برهوت
1397,12,11 16:58
چون مرده ای فراموش شده در برهوت بی کسی، چشم به راه..... ...N
-
در آغوش گرم مرگ
1397,12,06 10:41
شبی میان بهمن بی مهری رسید کجاوه مرگ و من... سپیده همراه و هم عزای عزراییل. به دوش می کشید تنهایی مرا و من... دلِ خسته و تنها را... به خاکی سرد. امان!! امان از آن سیاهی شب! میان ظلمت آن زندگی کسی نخواند نگاه مرا... به مهر. کسی نخواند نفس مرا، چو شعر. نکاشت... کسی میان باغ دلم ..شعری که گل کند و میوه ای دهد ز عشق...
-
و اما تولدم
1397,11,19 17:14
▪️◾️◼️⬛️◼️◾️ مادرم درد می کشید و یقین دارم میان ناله هایش بانوی دو عالم را صدا می زد که عجین شده .... وجودم با عشق فاطمه (س) و تولدم با نام او در تکرار تاریخ در 45 سالگی ام همان کوتاهی سن مادرم. ای آنکه به من زندگی بخشیدی روحت شاد و محشور با بی بی دو عالم حضرت فاطمه(س)
-
استاد محمد حسن صباغ کلات
1397,11,02 14:21
حضرت پدر، حافظ زمان! مانده ام در سالگرد زادروزت تبریک به تو بگویم یا تسلیت به دلم!! ای راحل رحیل! بهمنی آمدی و بهمنی دیگر بار سفر بستی روح بزرگت شاد در میان انبوهی از غم در حسرت شاعرانه ای دیگرم دخترم ! نازی ! صبورم ! صالحی ! مرحبا ! با این چنین اندیشه ها شعر ، یک دنیای شور است و صفا ماورای هر هنر ، یا پیشه ها مطمئن...
-
وای مادرم
1397,10,29 09:50
در میان کوچه های هاشمی یاس احمد را چه بی رحمانه سیلی می زدند پشت در،یاس کبود را چهل نفر تف ! چه بی شرمانه سیلی می زدند بشکند دستت مغیره، شهر .. آیا آن زمان لوطی نداشت مادرم را درمیان آتش و مسمارِ در ناجوانمردانه سیلی می زدند؟ !!! فرارسیدن ایام فاطمیه و شهادت جده سادات را محضر ولی عصر (عج) و همه شیعیان آن حضرت تسلیت...
-
قجر بانو؟!
1397,10,26 09:37
قجر بانو؟! کمی قهوه کمی دمنوش از لب های شیرینت کمی آرامش از دریای چشمانت کمی آشوب دمی عشوه بگیرم جان، میان تخت سیمینت بیا آرااام در آغوشم که من بی تو... جهانی خفته ، خاموشم. بخوان شعری نوازش کن تن سردم بکش دستی به احساسم گل یاسم. عمارت ها به پا کردم پری پیکر ولی لطف و صفای دیگری دارد... حرم از مرمر سینه و قصری جنس اشک...
-
یلدا97 خانه پدری همسرجان
1397,10,03 17:22
-
یلدا 97 خانه حضرت پدر
1397,10,03 17:17
-
زمزمه ای با یاد تو
1397,09,26 16:27
زمزمه عاشقانه ای که ورد زبانم شده: "درد بی عشقی زجانم برده طاقت ورنه داشتم آرام تا آرام جانی داشتم" .............................. هزاران افسوس کان عشق افسانه شد! خواب و خیال بود، زآنرو دل هم دیوانه شد!
-
خسته ام مثل درنایی مهاجر..خداحافظ
1397,09,14 15:30
گاهی تمام مسیر را می دوی بی آنکه به انتهای مسیر فکر کرده باشی تمام شب در شهوت واژه ها غرق می شوی بی آنکه به جنون قلم و بکارت شعر فکر کرده باشی گاهی به پایان خط می رسی و فراموش می کنی ابتدای راهت از کدام مسیر بود! حال که به انتهای خط رسیده ام احساس می کنم تمام این مسیر را بی هدف و برای فرار از خود دویده ام . چه شب هایی...