-
وجدان
1395,01,28 23:53
دندان های "وجدان" را نکش بگذار.. گاهی ترا گاز بگیرد تا ببوسی او را آن هنگام که می خواهی آسوده بخوابی
-
روان و گویا
1395,01,28 23:51
اشک تنها مترجمی ست که احساس را روان ترجمه می کند "گویا ترین زیرنویس"
-
سیاهی شب
1395,01,28 13:07
شب شد و سیاهی پست سایه انداخت بر فکرم چشم های مست و بی شرمش دوخت بر سینۀ شعرم با جنون افکارش طعنه بر تنم می زد در کمال بی شرمی حرف ز مردنم می زد من فراری از عشقش سایه اش ،به دنبالم اَه! چه ساده بودم من چیده بود پر و بالم تیر میزد به پرهای زخمی وپر از ترکش یک نفر نبود" نامرد" شهوتش؛ فقط.. ارتش ابتذال چشمانش...
-
امسال با مادرم
1395,01,11 09:49
سالی که نکوست از بهارش پیداست در مطلع و هم؛ حسن ختامش زهراست
-
بر مزارمادرم
1395,01,11 00:55
عید از ره رسید و عطر مینویی وزید بوی عشق و بوی زهرا؛ روز مادرهم رسید زنده شد در خاطرم آن سالهای بی کسی خاطرات کودکی را.. نیشِ تنهایی گزید خواستم خلوت کنم با خاطرش در دفترم بر خطوطش ، قطره قطره اشک هایم می چکید می زدم هر شب پیاده .. من.. قدم با پای دل تا مزارش این دلم با دردهایش می دوید همقدم.. با پای دل این اشکهای هر...
-
لبخند خدا
1395,01,07 23:45
دخت دلوم زاده ی بهمن جامه ام نو و سپید مثل برفی که لحظه ی هبوط من بر زمین می بارید خدا مشغول بود و چه با حوصله می پیچید تن عریان زمین را در برف وعجیب قابله هم تقلید کرد زود پیچید تن عریان مرا در دل ملحفه ای نرم و سپید و خدا به شکوهم نه هبوطم ناز می خندید و گل خنده ی او نقش درد را از دل مادر من بر می چید قدم خیر شدم و...
-
[ بدون عنوان ]
1395,01,07 10:39
کاش یادها کهنه می شد ویرانگرنند؛ ویرانگر! از من جز خرابه ای؛ هیچ نمانده است. سوختم آن زمان که سکوت کردی در مقابلم و من ایستاده فرو ریختم در خویش
-
هر چه خواهی باش؛اما....
1394,12,07 17:09
آی آدم! گر که گبری ،گر یهودا گر مسیحا ، یا مسلمان هر چه خواهی باش. اما... آدم باش. نازی صالحی(صبور)
-
,وای مادرم
1394,12,02 17:16
در میان کوچه های هاشمی یاس احمد را چه بی رحمانه سیلی می زدند پشت در،یاس کبود را چهل نفر تف! چه بی شرمانه سیلی می زدند بشکند دستت مغیره شهر آیا آن زمان لوطی نداشت؟! مادرم را درمیان آتش و مسمار در ناجوانمردانه سیلی می زدند!!! فرارسیدن ایام فاطمیه و شهادت جده سادات را محضر ولی عصر (عج) و همه شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می...
-
خلوت حریری ناز
1394,11,25 09:01
در خواب نازی دیدمت شهزاده ی زرین کمر از راه دوری آمدی با صد سپاه و سیم و زر با چند مژه از چشم ناز راه دلت جارو زدم زیبا، به رسم عاشقی با پای دل زانو زدم خیمه بر احساسم زدی شیرین ترین در باورم صدها ستونِ عاشقی بر بیستونِ پیکرم قصری بنا شد در دلم زرینُ و رنگینُ وبلور گفتی عروس قصه شو مستانهُ و ناز و صبور! بیدار ز خوابِ...