خلوت حریری ناز

ممنون که هستی خدا

خلوت حریری ناز

ممنون که هستی خدا

بستر درد

Related image


سرم را 

در آغوش کدام ابر 

گذاشته ام

که چشمانم چنین آبستن 

اشکند؟!


به یاد خسرو شکیبایی

بسته ام

کمر احساس را

به 

بمب سکوت

.

.

این...

 نه انتظار است؛

نه اعتراض!

یک حمله ی انتحاری ست.


 یادت بخیر خسرو  که  میگفتی:

گاهی سکوت می کنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی

گاهی سکوت میکنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری

سکوت گاهی یک اعتراضه و گاهی هم انتظار.


اما  خسرو سکوت من 

انتحار است

انتحار.


روحت شاد


N.harandi.s

ش ک س ت م

دیوانگی هایت مرا دیوانه تر کرد

چون لیلی مجنون پرستی ، در بدر  کرد

چکیده ای از خاطرات پدر

 

نه به بهانه ی روز پدر،که به  احترام تمام روزهایی که برایم مادری کرد دوستش دارم. خواستم تا زنده ام و نفسی بی منت می آید از خاطراتش بنویسم. با عجله برای رفتن به دست بوسی و شنیدن خاطراتش آماده می شوم. در طول مسیر تمام خاطرات کودکی و نوجوانی ام را در کنار پدر مرور میکنم، روزهایی که با رفتن مادر کمرش خمیده شد اما خم به ابرو نیاورد و ما را با عشق و علاقه بزرگ کرد.طبق عادت رانندگی و میان هجمه ی خاطرات متوجه نشدم خیابان ها را چگونه طی کردم و اینگونه سریع جلوی منزل پدر رسیدم.


عطر وجودش آرامش خاصی دارد محو سپیدی موهای شقیقه اش، گم می شوم در جنگل سبز چشمان مهربانش.دستهای مهربان و سفیدش هنوز معطر به عطر سخاوت است. دریادل است و قوی. شانه هایش امن ترین تکیه گاهست. روبرویش مینشینم و طبق قولی که روزهای قبل از او گرفته ام شروع به تعریف خاطراتش می کند و من بعد از ساعت ها گوش سپردن به خاطراتش، چکیده ای از خاطراتش را در خلوت حریری ناز به یادگار می گذارم.


 

من شهریار هرندی فرزند حاج عبدالصمد و نوه شیخ احمد هرندی معروف به پاشنه طلا  مردی متمول که مدیریت  کاروان های شتر در شهر یزد را برعهده داشت؛ هستم. پدرم نماینده مرحوم حاج ابوالقاسم هرندی تاجر بزرگ یزدی در شاه جهان آباد، صفیه آباد و دیگر آبادی های رفسنجان بود. سرپرستی املاک، کارگران و پرداخت حقوق آنها به عهده پدر بود یادم هست آن زمان که حقوق کارگرها را می پرداخت با قپانی که وسیله وزن کردن گند م ها بود مقداری بیشتر از سهم شان به آن ها می پرداخت و انبار نه تنها کم نمی آورد بلکه برکتی خاص داشت. و به دستور حاج ابوالقاسم به فقرایی که در آبادی ساکن و کار و درآمدی نداشتند ماهیانه  مقداری گندم مجانی می دادند و باری از  رطب هایی که از نخلستان های  اراضی جیرفت برداشت می کردند برای کارگران می فرستادند.حاج ابوالقاسم یکی از شریف ترین و خیرترین انسان های آن زمان بود که خیر و منفعتش به عموم مردم می رسید طرفدار فقرا و بیچارگان بود.از همان  دوران کودکی نمادی از مردانگی و سخاوت  ایشان در ذهنم نقش بست. حاج ابوالقاسم بعد از مهاجرت از یزد ساکن کرمان شدند و تشکیل خانواده دادند. در روزهایی که باید دوران متوسطه را می گذراندم به مدت چهار سال از خانه ی پدری دور و راهی کرمان در منزل حاج ابوالقاسم ساکن شدم و شبانه در مدرسه وحدت بازار عزیز کرمان درس خواندم و مجدد برای گرفتن دیپلم به رفسنجان برگشتم و در هنرستان امین دیپلم مکانیک  ماشین های کشاورزی را گرفتم که هم زمان با درس خواندن در هنرستان امین رفسنجان در دفتر برق کرمان که صاحب کارخانه برق حاج ابوالقاسم هرندی بودند  و همچنین در داروخانه نیز کار می کردم. بعد از ازدواج راهی شهر بم شدم و با اجازه ی حاج ابوالقاسم که در دفتر برق کار می کردم سه سال در بم مدیریت داروخانه امان الله رفیعی را نیز بر عهده گرفتم و بعد از سه سال مجدد ساکن رفسنجان و در اداره برق با افتخار مشغول به خدمت  شدم و در کنار این شغل داروخانه شخصی نیز داشتم.در سال 55  بعد از قبولی در دانشگاه  انسیستو اصفهان از طرف اداره به مرکز تخصصی برق که شامل استان های کرمان و مازندران و کرمانشاه و اردبیل و جاهای دیگر کشور که زیر نظر مرکز تخصصی برق تهران بود رفته و تکنیسین برق را گرفتم. در زندگی همیشه به دنبال تلاش و یادگیری بوده ام. مهرورزی و خداشناسی در زندگی پیشه اصلی و سرآمد تمام کارهایم بود.در طول تمام زندگی ام خدا را شاکرم که فردی مردم دار و طرفدار حقوق مردم بودم و همیشه رضای الهی را در رضایت خلق می دیدم.دستی به قلم دارم و هرازگاهی از سر دلتنگی و عشق به پروردگارم نوشته ای بر کاغذ آورده ام.


#شهریار_هرندی


اجلاس شاعران همسرایی94

اجلاس 94

اجلاس 97

فرحناز هرندی

(نازی صالحی/صبور)


علیرضا بدیع



شبی در محضر استاد علیرضا بدیع

شب شعر انار(24 مرداد 97)

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره فیروزه‌تراشی

پلکی بزن‌ ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی‌

ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

علیرضا بدیع

محبوب آشوبگر

الهی بمیرم نبینم ترا خسته جان

چه گویم ؟چه خوانم؟! شکسته، زبان


چو ویرانه ی طاق کسری شدم

خراب عاشقت، همچو عذرا شدم


n.harandi.s

زمانه اسرار آمیز

فکر عشق آتش غم بر دل حافظ زد و سوخت 
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد! 

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب, 
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد! 

دوستت دارم

گفتم ننویسم که فراموش کنی خاطر من را

ای حک شده بر لوح دلم  نام قشنگت


خواستم بگریزم به دل دشت و بیابان

 ای جان به فدای  تو و آن چشم پلنگت


 دیشب بخدا خواب ترا دیدم و گفتی:

باز هم بنویس از من و از این دل سنگت


ممنون تو هستم که در این عصر پر اندوه

 جا  داده ای ناز، عشق مرا در دل تنگت


اکنون بنویسم که تویی جان و  جهانم

ای حک شده بر لوح دلم نام قشنگت


Nazi.harandi.s




خیس بارانم،ببین،چتری نمیخواهد دلم

خیس بارانم،ببین،چتری نمیخواهد دلم

با تو ام ،باخاطرت،چیزی نمیخواهد دلم


سقف دل محکم شده امن است جای یاد تو

ساکتم با حسرتت، حرفی نمیخواهد دلم


سر به سر هر لحظه هرجا ،جای پای خاطرات

بازهم تنها شدم چیزی نمیخواهد دلم


هر قدم بن بست گویا راه من را بسته است

زنده ام گویا ولی چیزی نمیخواهد دلم


بغض دارم در گلو حسرت به دل ماندم ولی

بازهم با اینهمه چیزی نمیخواهد دلم


مرهم زخمم تویی جانم به جانت بسته است

غیر تو، جز مردن و رفتن نمیخواهد دلم


خسته ام،هر استخوانم لای زخمی کهنه است

خیس بارانم بببین چیزی نمیخواهد دلم


شاعر؟؟؟



برهوت



چون مرده ای فراموش شده 

در برهوت بی کسی،

چشم به راه.....

...N

در آغوش گرم مرگ

شبی میان بهمن بی مهری

رسید کجاوه مرگ و من...

سپیده همراه و هم  عزای عزراییل.


به دوش می کشید تنهایی مرا

و من...

 دلِ خسته و تنها را...

 به خاکی سرد.


امان!! امان از آن سیاهی شب!


میان ظلمت آن زندگی

کسی نخواند نگاه مرا...

 به مهر.

کسی نخواند نفس مرا،

 چو شعر.

نکاشت...

کسی میان باغ دلم ..شعری

که  گل کند و  میوه ای دهد  ز  عشق

ندید...

کسی ندید  انار ترک خورده ی دلم

 نه  ندید... ندید...

 ندید.


نچید..

کسی مرا ز شاخه به مهر و به عشق.

میان تمام تنهایی دلم

 چه بی صدا و چه آرام

 پوسید تمام حس شاعرانه ام.


رسید کجاوه مرگ 

و مرا شنید...

 ترنم تنهایی  مرا.... شنید

و چه ساده...

مرا زشاخه ی خشک زندگی ام... چید!!!


آاااه!!!

 چه  ساده و عاشقانه جان دادم به بو سه اش

به مرگ!!

به حضرت عزراییل!!!!


................................................

*و اما آخرین وصیت*

 ساکت و آرام  مرده ام قبل از مردنم!

یک هیچ بی احساسم

و شادم از این مردن

لطفا!!

برای شادی روحم شعر نفرستید

شعر بود که  شعورم را...

جان و هستی ام را گرفت.


فرحناز هرندی/صبور

و اما تولدم

       ▪️◾️◼️⬛️◼️◾️

مادرم درد می کشید

و یقین  دارم 

میان ناله هایش بانوی دو عالم را  صدا می زد

که عجین شده ....

 وجودم با عشق فاطمه (س)

و تولدم با نام او

در تکرار تاریخ   

در 45 سالگی ام

همان کوتاهی سن مادرم.



ای آنکه به من زندگی بخشیدی

روحت شاد 

و محشور با بی بی دو عالم حضرت فاطمه(س)

استاد محمد حسن صباغ کلات


حضرت پدر، حافظ زمان!

مانده ام  در  سالگرد زادروزت

تبریک به تو بگویم  یا تسلیت به دلم!!

ای راحل رحیل!

بهمنی آمدی و 

بهمنی دیگر بار سفر بستی

روح بزرگت شاد

در میان انبوهی از غم در حسرت شاعرانه ای دیگرم 


دخترم ! نازی ! صبورم ! صالحی !

مرحبا ! با این چنین اندیشه ها


شعر ، یک دنیای شور است و صفا

ماورای هر هنر ، یا پیشه ها

 

ادامه مطلب ...

وای مادرم



در میان کوچه های هاشمی


یاس احمد را

چه بی رحمانه سیلی می زدند

پشت در،یاس کبود را 

چهل نفر

تف!
 
چه بی شرمانه سیلی می زدند



بشکند دستت مغیره،

شهر..

آیا آن زمان لوطی نداشت

مادرم را 

درمیان آتش و مسمارِ در

ناجوانمردانه سیلی می زدند؟!!!



فرارسیدن ایام فاطمیه و شهادت جده سادات را محضر ولی عصر (عج) 

و همه شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می نمایم

قجر بانو؟!



قجر بانو؟!

 

 

 

کمی قهوه

 

کمی دمنوش از لب های شیرینت

 

کمی آرامش از دریای چشمانت

 

کمی آشوب

 

دمی عشوه

 

بگیرم جان، میان تخت سیمینت

 

  

ادامه مطلب ...

زمزمه ای با یاد تو


زمزمه عاشقانه ای که ورد زبانم شده:


"درد بی عشقی زجانم برده طاقت


ورنه داشتم آرام  تا آرام جانی داشتم"

..............................


هزاران افسوس کان عشق افسانه شد!


خواب و خیال بود، زآنرو دل هم دیوانه شد!


Image result for ‫عکس متحرک عاشقانه واقعی‬‎

خسته ام مثل درنایی مهاجر..خداحافظ

گاهی تمام مسیر را می دوی

بی آنکه به انتهای مسیر فکر کرده باشی


تمام شب 

در شهوت واژه ها غرق می شوی

بی آنکه به جنون قلم 

و بکارت شعر فکر کرده باشی



گاهی به پایان خط می رسی 

و فراموش می کنی 

ابتدای راهت از کدام مسیر بود!


حال که به انتهای خط رسیده ام

احساس می کنم

تمام این مسیر را بی هدف 

و برای فرار از خود دویده ام .

  

 

ادامه مطلب ...

فرح بانو


اینجا نه یک تن

یک مملکت تنهاست


باز هم فرح نازت

بی تاج و بی دیباست


فرمانروای تن

برگرد و شاهی کن


بر تخت سیمینم

ای شاه شیرینم

 

فرحناز هرندی/صبور

 

 

مثل یک هیچ بلند


اهل ناآبادم

پیشه ام نابلدی


رسم من کج دهنی

سیرت و مایه ی دل

بی صفتی


قصه ام،  قصه ی درد

باورم، حالت مرگ

مثل  دیوی به دل شام بلند

بوف شومم لب یک  بام  بلند

  دور شو  دور،  از این سایه ی سرد

دور شو، دور از این حس سیاه

برو برگرد از این راه دراز

ای جهانت آباد


اهل ناآبادم

نحسی دامن دردم بسیار

نکبت و شومی بختم بیدار

برو  ای  بی خبر از حال دلم

برو خوش باش به هر خاطره ات


برو  آهسته  برو

بی خدا حافظی

 از   خاطر من.


Nazi.salehi/sabur

سرای عشاق

دیشب 

به سرای عاشقان 

چون رفتم


جمله همگی گرد 

وجودش دیدم

نازکش و ناز خر و ناز فروش


دست بردم به تمنا، 

که کنم ناز وجودش


سوخت..

 دست و دل و دین و 

همه ی هوش


از خویش رهاندم

که تو ای ناز!


در حلقه ی من 

چون توئی بسیار

جمله همگی

ناز کش و ناز خر و ناز فروش.



sabur.naz

همین..

جان و جهان من 

تویی

بی تو جهنم است 

جهان


امن ترین جهان من!


شکار شاهنشه

تک سوار شعر من اینک چه غوغا میکنی
چشم تو بیت الغزل جای خودت وا میکنی

مثنوی  معنــوی   در پیش  تو  سجده  زند
شاه شاهانی،، شکار وجنگ و بلوا میکنی

تاب گیسوی کمندت بند هر صاحبدل است
با کمندت نازنین خوش صیدِ زیبا میکنی

ای تو مجنون هزار و یکشب هر شام من
این دل لولی وشم، شیدای شیدا میکنی

خط  بطلان  آورم  روی  معاشیق  جهان
تا شوی مجنون من، دیوانه لیلا میکنی

Nazi.h.s

پشت پرده ی قلبش عروسی ست به نام عشق

عشق که سن و سال نمی شناسد


قیافه و چهره نمی شناسد


آرام آرام در جسم و روحت نفوذ می کند


سلولهایت را به تسخیر در می آورد


ناگهان چشم باز می کنی


میبینی که او شده ای، 


تمام او.


آغوش او امن ترین جای جهان ست


بی آنکه بخواهی


جان جهانت شده است


بی او مرده ای متحرکی!



میان رستاخیز بی قراری ها


زنجیر می شوی به طناب عشق


ترا به مسلخ اسارت می کشاند


به خود که می آیی...


میبینی از سینه ات شعر می چکد 


و از چشمانت شراب


و تو عاشق ترین شاعر این شهر شده ای


محکوم به حکمی هایل


 از جنس حایل.



nazi.h.s



بحر گناه


با تو

اگر ...

این زندگی غرق تباه است

لنگر نیندازم 

که ماندن اشتباه است


بیهوده در 

آغوش فکرت غرق بودن

لعنت به عشقی

ساحلش ؛

بحر گناه  است.


#نازی_صالحی_صبور

نقش..

سر بیندازم برایت یک غزل

در میان شاعران ضرب المثل


نقش اندازم لبت را در دلش

رج به رج دانه به دانه حاصلش

میلاد رسول عشق و مهربانی مبارک


چو رسوایی می گشتم

 به دور خانه ؛

آن شنبه.


تو دستم را گرفتی 

و نشاندی بر دل کعبه


Nazi.salehi/sabur

عجب روز دل انگیزی شود

به نام دادار مهر آفرین




عجب  روز دل انگیزی شود!

وقتی که...

هوا؛ هوای بهار باشد ؛

سایه داری چون چنار باشد و...

صدای جویبار و

شراب انار و

نگاه یار هم، خمار  باشد.

غزل بخوانی و

 صف بی قراران...

هزار هزار باشد.

صبح جمعه ای بیاید و

کلید کعبه  هم؛

به دست مبارک...

آن شه در پرده  شهریار باشد و..

ندای  نوید  آسمانی  ظهور

به دو عالم رسا و  آشکار باشد

و روشنی چشم ما...

به پاس  آن همه انتظار و 

لطف  کردگار باشد.

عجب روز دل انگیزی شود!! 



به امید روزی که سر آید انتظار

و روشن شود چشمان بی فروغ مان 

به سیمای نورانی و پرفروغ حضرتش .



فرحناز هرندی

نازی صالحی(صبور)

گمنام

 در 

آغوش تو افتادم  و

گم شدم

و

فردایش

 بر سر زبان ها  


کاش گمنام می ماندم.


نازی صالحی/ صبور

مثل حصار آغوش تو

دلم یک گوشه ی دنج می خواهد

آنجا که

زانوهایم را بغل بگیرم

اشک هایم را ببوسم

غصه هایم را بخورم


آسمان به من زل نزند

طعم گس پاییز را نچشم

دلتنگی هایم را با باران تقسیم نکنم

هارمونی قدم های پاییز را نشنوم



داخل کمد قهرم  بنشینم

تا عطر موهایم برگ ها را عاشق تر نکند.


دلم یک گوشه ی دنج می خواهد.




نازی صالحی/ صبور




مرید گریه های مرتدم


و زیر سینه های تاک

شراب شعر مکیده، باورم

چقدر نجیب رسیده ام

در این رطوبتِ طلوعِ تب

به فصل قرمز جنون واژه ها


تو رفتی و ...

دلم به زیر پای لشکری ز افسران آذرست

به دست عادت رفاقتی غریب

خمیده شد عمود خیمه ی کمر


دوباره رنگ زرد چهره ام

سپید می شود

ز سردی و سیاهی دو چشم تو

و زیر آن تموز  و حس شمس تو

چه ساده آب می شود

تمام حس ساکتم


در این تحجر غریب خنده ها

مرید گریه های مرتدم

و پلک خسته ی خیال 

دوباره پرده دار صد نگار کافرست.


N.h.s

عشق فناناپذیر تو


بی تو

هر شب 

گویی هزار سال می گذرد

بر من


و

عشق تو

ققنوسی ست که 

هر شب در من متولد می شود


هزار بار.




نازی صالحی/صبور


پیراهن شعرهایم قدیمی ست

اما

 دوباره مد می شوند

مثل 

پیراهن چیت چیتی  بی بی ناز

و می پوشند 

بر تن لحظه های عریان شان

نوه های عاشقم


نازی صالحی/صبور

خوش به حال...


خوش به حال شنی ها

بی عقربک اند

بی حسرت

با

کوهی از لحظه ها


Nazi.s.s

من و دیوار چقدر شکل همیم

 

من و دیوار،چقدرشکل همیم


 ترکی خورده


دل خسته ی ما


 

هر که از راه رسید


خسته و خاکی راهی دور بود


تکیه بر ما زد و رفت.


 

خسته  ایم


از گذر رهگذران


ساخته از آه دل و جنس گِلیم


هر کسی نقشه ای از درد کشید


بر تن خسته ی ما


جای دستان پر از


گرمی عشق،


هوسی سرد کشید


بر تن ما


من و دیوار چقدر شکل همیم.


Nazi

شهریار من


در نقشه ء جان و تنم

تو شهریار کشورم

برگی بزن تاریخ را

بار دگر پروین شوم


بر بیستون پیکرم

تیشه بزن فرهاد من

صدها ستون از عشق ساز

بار دگر شیرین شوم


هر دم حکومت کن تنم

بر فکر و اشعار سرم

همچون نگین بر تاج تو

بار دگر زرین شوم


آتش بکش رومِ تنم

اسکندر مقدونی ام

تکیه بزن بر تخت دل

بار دگر بی دین شوم


نازی صالحی/صبور

کجاست آنکه شوکت ستمگران را در هم می شکند؟!

یا غیاث المـــستغیثین 



باز آدینه ای از راه رسید  

و ندبه ای که مامن اشکهای سرگردانم شده..


 ای خدایی  که در عرش، استقرار ازلی داری 

و رجوع همه عالم به سوی توست ..

به درگاهت ضجه  از دل بر می کشم تا شاید ناله ام به عرشت برسد  

و به ظهورش غم و اندوه را از دلم برهانی


کجاست بقیه الله؟!

کجاست صاحب روز فتح و برافرازندهء پرچم هدایت

 اویی که پریشانی مان اصلاح  می شود به دستان مبارکش 

و همه اختلافها و کج رفتاری ها را اصلاح  و ریشه ظالمان و ستمگران را نابود می کند

اساس ظلم و عدوان  را بر می اندازد و شوکت ستمگران را در هم می شکند

کجاست آن  آقایی  که حبل و دسیسه های دروغ و افترا را از ریشه قطع می کند 

و حدود کتاب آسمانی را احیاء.

 

 ای چشمه ی زندگی

ای مهر تابنده در ظلمات زمین

ای طراوت روزگار


دلم...

همان مرغ حیران و سرگشته

پریشان و آشفته

بیقرار و بی تاب 

با چشمانی بارانی و بالهایی شکسته

بگو چگونه تحمل کنم این روزهای سرد هجر را؛ 

این سکوت جمعه های انتظار را؟!

یکنفس و اشکریزان ترا صدا می زنم  ای مظهر جمال و جلال خدا: 

ای فرزند مصطفی(ص) ای فرزند ختمی مرتبت؛؛  

ای فرزند علی (ع )و فاطمه( س)

ای فرزند بزرگ مقربان خدا و مردان مهذب 

ای فرزند هادیان هدایت یافته و اصیل و شریف و نیکوترین پاکان عالم

ای فرزند ماه های تابان و چراغ های فروزان و ستارگان درخشان 

ای فرزند راه های روشن و برهان های آشکار

ای فرزند حجت های بالغه و ترجمان وحی، 

ای فرزند نباءعظیم

ای فرزند طه و یاسین و ذاریات

ای فرزند طور و عادیات..  

 پدر و مادر و جانم به فدایت مولا

به دنبال نشانه ای از توام، تا تمام جاده ها را به شوق دیدنت پشت سر بگذارم

کاش می دانستم  کجا و در کدام سرزمین، دلم به ظهو رت آرام خواهد گرفت 

 کدام ناله  یاری ام می کند 

تا در فراقت فغان از دل برکشم و کدام چشم یاری؛ 

تا زار زار بگریم در هجر ت.


 ای سیف الشاهر؛؛عطش مان طولانی شده ، 

کی می شود بیایی تا بر جویبار رحمتت درآییم و سیراب گردیم

در حالیکه پرچم نصرت و پیروزی در دست داری

 ما بر گردت حلقه بزنیم و تو با سپاه تمام زمین را پر از عدل و داد کنی 

و دشمنان را کیفر عذاب و خواری بچشانی.


یاس نرگس!!

چگونه تحمل کنم انتظار و درد را ..

فراق و هجر  را ..  

دلم به جز هوای تو هوایی ندارد بیا و رخ نشان ده مولایم 

تا جان ناقابلم را در رکابت به جانان بسپارم 


بارالها ما را از حوض کوثر جدش پیغمبر(ص)

 به کاسه او و به دست او سیراب کن، 

سیرابی کامل گوارایی خوش که بعد از آن سیراب شدن دیگر تشنه نشویم 

ای مهربانترین مهربانان عالم


دلنوشته ام برگرفته از ترجمه فرازهایی از دعای روح بخش ندبه

آدینه // دی 94

........................................


کسب  رتبه برتر و لوح تقدیر در بخش متن ادبی 

در یازدهمین جشنواره سراسری قرآن کریم 

حوزه های علمیه خواهران 

قم اسفند95

آجرک الله یا صاحب الزمان (عج)



سالروز پرپر شدن یازدهمین گل بوستان امامت و ولایت، تسلیت باد.

سوز تنهایی

نمی سوزم 

که بسازم با خاکسترم،

شعر



نمی سازم 

که بسوزی و خاکستر شوی  

با شعر

 


اما

 عجب سوزی دارد، سرمای جدایی!!



nazi.s.s

غم شبانه

جدا کننده متن وبلاگ لاینر وبلاگ


 

شده یک شب ز غم عشق، غزلخوان بشوی


همچو عشق آفت جان، آتش بستان بشوی؟!


 

شده یک شب بشوی شاعر شیرین سخنی


و به زعم غزلت، ساقی رندان بشوی؟!


 

شده بحری بنویسی تو طویل در دل شب


و تو در بحر طویل، غرق و پریشان بشوی؟!


 

شده شعرت بزند چنگ و چــغانه دلِ شب


و تو از شور غزل، واله و حیران بشوی؟!


 

شده طرحی بکشی، نیمه ی شب بر رُخ شعر


همچو ناز عاشق آن، یوسف کنعان بشوی؟!


 

 

گر بمانی همه شب در بَرِ من همچون شعر


همچو من رند و پشیمان و تو ویران بشوی!


 

شده من از غم عشق، شاعر و تنها بشوم


 نگذارم نمِ اشک، بر سر مژگان بشوی


نازی صالحی/صبور

بیا..

 

بیـــــــا ای فــصل سبز باور من


تمــوم واژه ها خشکیده از درد


 

بیـا که پاره کرده این سکوت رو


صدای سرفه های خشک نامرد


nazi.s.s

رو به زوال

شعر و شرابت می شدم، هر شب خرابم می شدی


حال سرکه ام رو به زوال، بی وقفه پرپر  می شوم


 

بیت لبم شعر تو بود، هر مصرعش دست سکوت


یک مــــــثنوی ام، لالِ لال، بی وقفه پرپر می شوم


 

گـم می کنی شعر مرا، در هــــای و هوی خاطرات


داد می زنی و قـــیل و قال، بی وقفه پرپر می شوم


 

رقـص نــــگاهت دیده ام، روی سِـنِ اندام یار


باریک کمر، همچون هلال، بی وقفه پرپر می شوم


 

نو کرده ای رخت دلت، مـی رانی و مـی خوانی ام:


بُنجــــــل ترین موجود سال، بی وقفه پرپر می شوم


 

از ابــــتدا من همـــــسفر، اما تو با یــار دگــر


در راه شـــیراز و شمال، بی وقفه پرپر می شوم


 

کاشتی خودت بذری ز عشق، غافل ز احوالم شدی


قامت شــکسته این نهال، بی وقفه پرپر می شوم


 

دیدم شدی یک ابرهــه، من هم ابابیـلی شدم


سنـگی زدم بر فیـــلِ فال، بی وقفه پرپر می شوم


 

برخاسته ام با ارتشی، بدبخت! لهستان ست دلت


چون هیتــلرم در ابتــذال، بی وقفه پرپر می شوم



نازی صالحی/صبور

سلطه جنون

تو نیستی


 تو نیستی


 تو نیستی و


دوباره گم شدم


میان حجمی از بلوغ شعر


میان شهوتی پر از شراره های غم


فشرده حس شُوم درد


دوباره سینه های سفت فکر


بمیری ای تبلور ظهور عشق


که بعدِ رفتن دوباره ات


 دوباره مرده در تمام این دلم


زبانه های سرکش غرور


تمام نای خسته ی نفس کشیدنم


مرا کشانده پای چاه آرزو

 

دوباره جفت کرده ام


تمام کفش های حسرتم


و در خیال خود


دوباره به  سراب بی شعور عقل می رسم


بمیری ای همه خیال


دوباره پاره کرده ای بکارت شعور شعر


بیا  که پنجه می کشد تمام خواهشم


و پشت ابرهای التماس


رسیده ام به مرز  سلطه ی  جنون


به حس سرد یائسه... کنون


نازی صالحی/ صبور

کابوس های شبانه


دیشب 

دوباره  میان کابوس هایم گریه کردم

پوچ بودم

پر از هیچ،

سرشار از تهی ها


ناله هایم

با طنابی بافته از موهایم

به عرش می رسید.

خودم دیدم

خدا هم گریه می کرد  

برای حال زارم


امن یجیبی می خواند

"سوزناک"


دوباره کابوس هایم درد داشت

ابلیس جای گلبول های سفیدم

دانه های آتش می کاشت

می سوختم میان تبی جانکاه

فرشته ها پاشویه می کردند 

نفس هایم را

سوختنم تمامی نداشت


خودم را پرت کردم میان آغوش خدا


من و خدا

میان کابوس ها

بی صدا گریه کردیم 

مثل هر شب.


نازی صالحی/صبور

دختر بادیه

بادیه ات
را بیاور، مرد بارانی

اشک ها 
سروده به عشقت
دختر بادیه.

nazi.s.s