-
سایه های بغض
1397,04,16 23:00
سایه های بغض در افق حنجره گسترده می شوند. ابرهای پهناورِ باردار اشک، مردمک چشم را در هم می فشرند. قلب آیین فشرده ی دلتنگی هر روزه را اجرا می کند. شعر چون رقصنده ای بوالهوس و دیوانه بر سِن احساس می لغزد. اضطرابی کور مغزرا می خورد. خیال رفتن او چون سنگ گوری ست که روی صورت خواسته هایم افتاده است. نظاره کن!! از من چه...
-
shut down
1397,04,11 23:48
به علت تورم پلک ها و فشار و "گرانیِ" غم بر قلب درمانده دکان شاعری تعطیل شد.
-
از محاق آمده بر چشم حسودان لعنت
1397,04,10 21:30
هر زمان کنج دلت ولوله شد حاشا کن یا زدند بند به دستان دلت بلوا کن در پس پرده ی عشق ست عروس فتنه از دو چشمان پری زادِ حسد، پروا کن باز بکش سمت لبم، هُرم دو لب را جانا با لب و بوسه ی جانکاه دمی نجوا کن از محاق آمدی ای دلبر ماهم، اکنون شده مجنون دل من، فکر تبِ لیلا کن در ره عشق "خطر "کرده کمین ، تا بکُشد کشته...
-
طفل شعر
1397,04,07 23:08
شب تا سحر احساس،آبستن واژه هاست سحر در پسِ هجومِ دردناکِ دردِ زایش طفل شعر زاده می شود و رانده از زهدان احساس در دستان قابله ی قلم جان می دهد . . آرام دفن میشود در مزارستان دفتر . . باید بیایی تا با آمدنت قیامتی بپا شود و در محشر چشمان تو قیام کند........طفل شعر من.. nazi.h.s
-
شرنگ
1397,04,07 09:29
من خفته در خونم خونی به رنگ درد پیچیده در رگهام مرگی سفید و سرد یک پیچکی از زهر پیچیده بر جامم حالا شرنگ ست و من تشنه ی مرگم یک شعله ای از خشم افتاده بر جانم می بارد از چشمم باز قطره قطره مرگ nazi.h.s
-
اشک های لخت مادرزاد
1397,04,05 22:08
می پوشانم رفتنت را با خنجر بغض فروخورده اما چه کنم با پاپوش دوختن این اشک های لخت مادرزاد؟ ! Nazi.h.s
-
بی تو هرگز
1397,04,05 10:59
-
کنار نار
1397,04,05 10:10
بی وفا! برو ز کنا ر که نار به جان زدی nazi.h.s
-
بگذار گم شود..
1397,04,04 23:53
-
ترنم شبانه
1397,04,04 15:48
نمی گویم برو ای جانِ جانانم ترا ازخود نمی رانم ، نمیرانم. چه گویم از دل و از مستی چشمت نخورده می؛ پریشانم ، پشیمانم. فدای ناله های مست چشمانت بمیرم یا بمانم؟! پاک حیرانم! وجودم سوخت به یک جانم به قربانت به این محفل چو شمعی ناز، سوزانم. Nazi.h.s نازی صالحی/صبور